از شوری دل مغمومم به دامان خیال مهربانی تو پناه می برم . به عکس پاره ات نگاه میکنم به اندازه ی روز روز روزهای دو سال برای تغییر می گردم کم می اورم ... دو می شود برای وقت دلتنگی های شور خاطره . بساطم را اواره ی خیابانها می کنم برای خودم روی همه ی سنگفرش هایی که تلو تلو های شبانه ام را میدانند تا خانه ی ح می روم زیر بازارچه برای خودم با تاریکی چمبانمه میزنم به عکس پاره شده ی همان دو سال پیش روز رفتنت نگاه می کنم و دنبال تک تک روزهای فاصله می گردم از دو سالی که گذشت و کم می اورم .. پشت عکس برای کسی که نمی دانم کیست مینویسم، از شوری دل مغمومم به دامان خیال مهربانی تو پناه می برم . عکست را میگذارم روز تیربرق یاد کودکی های ح . چشمهایم را پاک میکنم تا سیاهی زیر بازاچه می دوم ... مرا مهر سیه چشمان ز سر بیرون نخواهد شد . قضای اسمان است این و دیگر گون نخواهد شد . مجال من همین باشد که پنهان عشق او ورزم . کنار بوس و اغوشش چه گویم چون نخواهد شد . مشو ای دیده نقش غم ز لوح سینه ی حافظ . که زخم تیغ دلدار است و رنگ خون نخواهد

  
نویسنده : . . . ; ساعت ٩:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱٠
تگ ها :


 

صبر کرده ام تا بیایی اما حواسم نیست ... زمان می گذرد روی خودم اشراف ندارم و همه اش فکرم مشغول است و حواسم نیست شور است شیرین است ترش تلخ فرقی نمی کند یکجا سر می کشم هر چی که هست. سعی ام این است چیزهایی که میدانم یادم نرود می دانم بی فایده ست اما چاره چیست روزها خیلی زود شب می شوند و من همیشه به خودم سرکوفت می زنم که امروز هم انقدر که باید فکر نکردم . ع می گفت انقدر کارهای نکرده داریم عوض تمام فکرهای نشده اما من با همه ی موافق بودنم فکر می کنم که باز هم این کافی نیست ... فکر می کنم فکر می کنم فکر می کنم باز هم باز هم باز هم باز هم

  
نویسنده : . . . ; ساعت ٢:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢٦
تگ ها :


 

سرم پر از دیتاهایی است که زیادی اند و من حالم ازشان به هم می خورد . عصر احساس بیچارگی داشت خفه ام می کرد رفتم بخوابم اما از سر ندانم کاری لباس هایم را پوشیدم و رفتم سر دروازه دولت نشستم ادمها را نگاه کردم بعد تا جلفا بعد حسن امد و احسان ناژنون و پدربزرگ و بعد هم دیدن هدایت و هادی و داوود و ... همه ی این چیزهایی که می بینی روزم را به شب می رسانند ندانم کاری اند بانو جان. این علافی های سیاه نرم نرمک شیره ام را می خشکانند و خدی از خودم باقی نمی گذارند . عصر خیلی تیره ای داشتم امروز . چیزی که بی تفاوتی هم نمی شود خرجش کرد مثل پنجول حریصی که به گلویم بند کند بغض امده بود و نه باز می شد و نه می رفت . سرم پر است از دیتاهای حال به هم زنی که من نمی دانم اگر خدایی هست کجای این ها می ایستد؟ هان؟ می دانم که بوی بد کله فروشی حج رضا از کجاست که کله های خامش را احمق می گذارد زیر زمین کله فروشی اش یا شاگرد مبل فروشی ان طرف خیابان توی اتوبوس که سوار می شود همیشه چمش دنبال صندلی های خالی است اب خوری کنار امادگاه همیشه خراب است اقای سین همیشه برای کفتر های روبروی کتابفروشی اش دانه می ریزد و همین است که انجا همیشه پر از چرغوز است اقای صاد کتابفروش سر دروازه دولت گه گداری تریاک می کشد سینوس هر زاویه ی مثلث با نسبت ضلع روبرویش به عین دیگر ضلع ها تناسب مساوی ایند بابا وقتی مسواک می زند همیشه صدای خاصی می دهد و حساس است همیشه که نردبان توی حیاط نباشد یا سر پشت بام جایی که دیگران ببینندش در صنعت پتروشیمی سه مدل رآکتور هست  از اهر تا تبریز ٩۵ کیلومتر راه است اشکان دنبال بهانه است بیشتر اوقات برای چیزهایی که می خواهد دستشویی های کنار زاینده رود کجایند یا ابخوری ها خیابان سپه یک طرفه است اقای ز معاون رییس سازمان رفاحی تفریحی شهرداری بوده و حالا رفته توی سازمان مترو  یرولمیاسان یعنی بفرمایید تولد ارش ۴ مرداد است  بو چیز گهی است برای نوستالوژی معرفت تنهاترین دارایی است سارا جدول های کنار خیابان را دوست دارد و متانت درونی ای که قابل بررسی است... دم مرگ من با اینها چه گهی بخورم خدا جان؟

  
نویسنده : . . . ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٩
تگ ها :


کمی خ

وقت هایی که خسته ام دست خودم نیست که به تو فکر می کنم مونا توی چشمهایم زل می زند و می گوید مبتلا نشده ای شازده، نیستی نیستی ... نشده ام ؟ نبودم ؟ من خسته نشده ام از اینکه خودم را به ادمها اثبات کنم یا هر چیز دیگری اما از این بلاهت دیوانه وارش دلزده ام . مثل وصله ی ناجوری بر دل ادمها کپیده ام و هنوزم نمی خواهم از این خودم بگذرم . گذشتن از خواسته هایم یعنی پایمال کردن تمام رنجی که از رفتنت کشیده ام و من هنوزم توی سینه ام بغض دارم از رفتنت چطور می توانم پشت کنم به دردی که بزرگ ام کرده ... توی پذیرایی که نشسته بودیم درد توی سینه ام تیر می کشید اشک سینه ام را داشت متلاشی می کرد سرم را گذاشته بودم روی میز مادر فکر می کرد باز معده درد اذیت ام می کند بلند شدم غزل را بغل کردم تا حواسم پرت شود خاله این ها که رفتند رفتم بالا تمام عصر را خوابیدم خواب دیدم ایستاده ای پشت همان چوب هایی که توی عکس مائده بود نگاهم می کنی همانطور که توی عکس نگاه می کنی فقط نگاه می کردی، همین

پ ن: کمی خ

  
نویسنده : . . . ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱٦
تگ ها :


 

می خواستم بشوی مامن ارامی هایم شدی بلای جانم ... هنوز هم فکر موهایت اتش به جانم می زند چطور حالی ات کنم من نبودم من نیستم من غیر از این ابتلای همیشگی چیزی ندارم صادق هستم می گویم شبی نیست که فکرت توی سرم وول نخورد می گویی چه فایده؟ چه فایده چه فایده اخر تمام جمله هایم اخر تمام کارهایم هر نیمه شب اخر هر روزم اخر چه فایده بانو جان

  
نویسنده : . . . ; ساعت ۳:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۱٥
تگ ها :


 

از همین جا شروع شده ای و حالا بعد از پنج شش سالی که گذشت توی سرک کشیدنهایم یادم به اینجا می افتد اینجا برایم حرمتی بود با تو می خواهم بمانم همین اینجا بایستم بودنم  را به رخ خودم بکشم به رخ حرمت هایم حوالتی به تمام لحظه های این چند سالی که گذشت با تو یا بی تو با حرمت یا بی حرمت

  
نویسنده : . . . ; ساعت ٤:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۱٤
تگ ها :